بررسي ايل بزرگ اينانلو و.....
نام دانشجو: محدرضا شیخی
نام استاد: جناب دکتر مینایی
تحقیق درس: مردم شناسی
اينالو
عشاير اينانلو ، ابتداء از " تُركستان " آمده و در فارس مستقر شده اند،جمعيت اين ايل در سال ۱۳۱۱ شمسي ۵۰۰۰ خانوار (۲۲) و در سال ۱۳۶۰ به همراه ايل "بهارلو" ۳۹۲۰ خانوار بوده اند.تيره هاي ايل اينانلو عبارتند از : بولوردي ، اسلام لو ، افشار اشاقي ، امير حاجي ، ايران شاهي ، بلاغي ، بيات ، دوليخاني ، اوشات ، قزلباش ، لُر و نَفَر ، معصوم خاني ، اخلاص ، جرقه ، دهو ، سكنر ، تكه ، چيان اينالّو، يا اَيْنالّو، اينانلو، يكى از ايلهاي ترك زبان استان فارس و بخشى از اينالوهاي ايران كه وابسته به قوم اغوزهستند (مينورسكى، .(8 ظاهراً ميان اينالوهاي فارس و ايل بزرگ اوشار يا افشار (ه م) پيوندهايى وجود داشته است و شاخه يا تيرهاي از ايل اينالو، افشار اوشاغى، يعنى فرزند افشار ناميده مىشدهاند(همو،4-3؛ فسايى، 2/1576)
تاريخ مهاجرت ايل اينالو به استان فارس دقيقاً روشن نيست. فسايى زمان آمدن اينالوها به فارس را در دورة سلاطين مغول، در قرن 7 يا اوايل قرن 8ق آورده است (2/1573). اوبرلينگ احتمال داده كه افشار اوشاغى همراه با گروه اينالو، از نواحى مركزي ايران به فارس آمدهاند، چه، به هنگام فرمانروايى منصور بيك افشار در فارس در 904ق/1499م، افشارها در اين ناحيه بودهاند. ( ايرانيكا، I585در1278ق/ 1861م)
ايل اينالو و ايل هاي باصري، بهارلو، عرب و نَفربه هم پيوستند و اتحادية ايلات خمسهرا تشكيل دادند. در آن زمان، ايل اينالو، مانند ايلهاي ديگر احتمالاً داراي يك نظام عشيرهاي منسجم و مبتنى بر گروهبندي نَسَبى و اقتصادي ايلى بوده است.
سازمان ايلى:
ساخت نظام ايلى - عشايري اينالو، و وضعيت اجتماعى - اقتصادي و سياسى آن در گذشته روشن نيست. بارث سازمان ايل باصري را نمونهاي از سنخ سازمان ايلى - عشيرهاي ايلهاي كوچندة مناطق جنوبى ايران مىداند (ص و از همين جا مىتوان تصويري در بارة ايل اينالو به قياس حاصل كرد.
تيره در اصطلاح ايلات خمسه مرادف با طايفه به كار مىرود. اسناد تاريخى موجود، به شماري از تيرههاي وابسته به ايل اينالو اشاراتى دارند، ولى تمايزي ميان تيرهها و زير تيرههاي ايل نمىگذارند. فسايى در فارسنامة ناصري (همانجا) از 25 تيرة ايل اينالو نام مىبرد. هنري فيلد كه در( 1336ق/1918م) به ايران آمده، 14 شاخه يا گروه از ايل اينالو (آيينهلو، آيينلو) و محل زيست هر يك از آنها را نام مىبرد (ص 256- 257) كه نام چند تيره از آنها در فارسنامه نيامده است. بهمن بيگى تيرههاي عمدة اينالو (نام ايل اشتباهاً اينارلو ضبط شده است) را در( 1324ش، 8) تيره به نامهاي( بيات، بوالوردي، چهارده چريك، ميرحاجلو، افشار، اسلاملو، كرّايى و يغمارلو) بر مىشمارد (ص 55) از اين تيرهها تنها تيرة( يغمارلو) در فهرست فارسنامه نيامده است. نشرية مركز عشايري ايران (نك: مجموعة اطلاعات...، 87) در نموداري از سازمان ايلى اينالو در( 1361ش) 11 تيره را ذكر مىكند كه چند تيرة آن در فهرستهاي فسايى، فيلد و بهمن بيگى نيامدهاند.
كم و بيش بودن شمار تيرهها و اختلاف در نام تيرههاي ايل اينالو در فهرستهاي تاريخى، تغييراتى را در شكل سازمان ايلى و پراكندگى تيرهها و زير تيرههاي آن، يا درآميختن بعضى از آنها با ايلها و تيرههاي ديگر و يا يك جانشين شدن آنها نشان مىدهد؛ مثلاً گروهى از تيرة ابوالوردي يا بولوردي - كه زمانى از بزرگترين تيرههاي ايل اينالو بوده - ظاهراً در( 1280ق) به دهات آسپاس و ابوالوردي شيراز رفتند و سكنى گزيدند (حسن بيگى، 91 -92)، و گروهى ديگر به ايل قشقايى پيوستند و با طايفههاي كشكولى بزرگ و درّه شوري و عملة اين ايل آميختند (پرهام، 257). سايكس (ص 430 ، حاشيه) از 10 خانوار عشاير كوچندة باووردي در سيرجان ياد كرده، و مينورسكى احتمال داده است كه اينان از بولورديهاي اينالو هستند (ص 4 ، حاشية 2
سازمان رهبري:
مطابق با نظام تاريخى - سنتى در سازمان ايلى - عشايري ايلهاي خمسة فارس، از جمله ايل اينالو (نك: بارث، 72 ,55 )، گروهى كدخدا و كلانتر يا خان سازمان رهبري ايل را مىگردانيدهاند. گفتهاند كه از دورة صفوي تا حدود سال( 1240ق) حكومت بر ايل اينالو ظاهراً در خاندان خانها يا كلانتران تيرة ابوالوردي مىگشته است (نك: فسايى، 2/1573)، اما بعدها رهبري ايل از تيرة ابوالوردي بيرون آمد و هر چند گاهى در دست يكى از خانهاي تيرههاي اينالو، مانند قورت، سركلو و بلاغى بود (همو، 2/1576).
كوچندگى و دهنشينى: اينالوها همچون ديگر ايلات خمسه، تا پيش از قرن 14ق كوچنده بودند و ييلاق و قشلاق مىكردند. زمستانگاه (قشلاق) ايل، بلوك خفر، داراب و فسا، و تابستانگاه (ييلاق) آنان، بلوك رامجِرد و مرودشت بود. از 1293ق به تدريج گروه بزرگى از اينالوها زندگى كوچندگى و چادرنشينى را رها كردند و در صحراي قرهبُلاغ فسا نشيمن گزيدند و دهنشين شدند (فسايى، همانجا). كوچندگان چادرنشين از راه شبانى و گلهداري در دشت و بيابان، و استقرار يافتگان دهنشين از راه كشت و ورز روي خاك زندگى مىگذراندند.
از آنجايى كه بيشتر تيرههاي ايل اينالو دهنشين شدهاند، و گروهى هم كه كوچ مىكردند به تيرهها و طايفههاي ايلهاي كوچندة ديگر منطقه پيوستهاند، امروز ديگر نامى از ايل اينالو در اجزاء عشاير كوچندة ايل خمسه در سرشماري سال 1366ش ديده نمىشود (نك: سرشماري...، 13-14؛ نيز نك: ه د، ايلات خمسه
.جمعيت: به دست آوردن شمار دقيق جمعيت ايل اينالو، در گذشته و حال به سبب عدم ثبت آمار دقيق جمعيت ايل در دورة كوچندگى اينالوها، و پراكندگى آنها در مناطق مختلف فارس و پيوستن به ايلها و طايفههاي ديگر، و نيز اسكان يافتن آنها در دهات دشوار است. برخى، آماري تخمينى از جمعيت اينالوها در گذشته دادهاند كه هيچيك بر پاية آمارشناسى علمى استوار نيست. مثلاً خانم شيل شمار اينالو را در 1266-1267ق/1849-1850م، 800 ،4چادر و خانه (ص 399 )، و مسعود كيهان در 1311ش، 5 هزار خانوار (2/86) آورده است.
سپاهگيري:
ايل اينالو پيوسته گروهى سوار تفنگدار ورزيده و كاركشته براي جنگ و ستيز و تاخت و تاز آماده داشت. اين تفنگداران بيشتر در خدمت شاهان و شاهزادگان و حكومتگران محلى فارس و يا در خدمت خانها و كلانتران ايل بودند و در حفظ منافع اقتصادي و پيشبرد هدفهاي سياسى و نظامى آنان مىكوشيدند. ظلالسلطان (ص 200) در شرح سفرش به آباده - آنجا كه به يك صد تن سوار «عين آلو شاهسون» اشاره مىكند - به احتمال زياد از ايل اينالوي فارس ياد مىكند كه او را همراهى مىكردهاند.در 1308ق ايل اينالو به نهضت عشايري فارس پيوست و همراه ايلهاي بهارلو و عرب و نفر برضد حكومت وقت فارس شورش كرد و با نيروهاي حكومت محلى و دولت به نبرد پرداخت (بيات، 53). در جنگ جهانى اول (1332-1337ق/1914- 1918م) نيز، اينالوها به رغم كوششهاي خاندان قوام در متحد و همسو كردن ايلات فارس با هدفهاي خود، به قشقاييها پيوستند، و همراه بهارلوها با رهبري صولت الدولة قشقايى با قواي انگليس و پليس جنوب جنگيدند (نك: ه د، ايلات خمسه).
مآخذ: بهمن بيگى، محمدبهمن، عرف و عادت در عشاير فارس، تهران، 1324ش؛ بيات، كاوه، شورش عشايري فارس، تهران، 1365ش؛ پرهام، سيروس، ايلات و عشاير، تهران، 1362ش؛ حسن بيگى، م.، «قالى بولوردي فارس»، فصلنامة عشايري ذخائر انقلاب، تهران، 1367ش، شم 2؛ سرشماري اجتماعى - اقتصادي عشاير كوچنده (1366ش)، نتايج تفصيلى، ايل خمسه، مركز آمار ايران، تهران، 1368ش؛ ظلالسلطان، مسعودميرزا، تاريخ مسعودي، تهران، 1362ش؛ فسايى، حسن، فارسنامة ناصري، به كوشش منصور رستگار فسايى، تهران، 1367ش؛ فيلد، هنري، مردمشناسى ايران، ترجمة عبدالله فريار، تهران، 1343ش؛ كيهان، مسعود، جغرافياي مفصل ايران، تهران، 1311ش؛ مجموعةاطلاعات و آمار ايلاتوطوايفعشايريايران،نشريةمركزعشايريايران، تهران، 1361ش؛
دودمان تركي اينجو
اينْجو، دودمانى ايرانى كه در نيمة اول سدة 8 ق/14م مقارن با اواخر عصر ايلخانان، چندي به مناصب ديوانى و فرمانروايى ايالات جنوبى ايران از اصفهان تا كنارههاي خليج فارس دست يافتند (قس: شبانكارهاي، 296: كه اين دودمان را ترك نژاد خوانده است). نخستين فرد نام آور آنان شرف الدين محمود شاه فرزند محمدبن فضلالله بود كه نسب خود را به چند واسطه به خواجه عبدالله انصاري مىرساند ( منتخبالتواريخ...،170؛ فصيح، 3/32؛ حمدالله، تاريخ...، 664)، اگرچه در صحتاين انتسابترديد هست. بهروايت ديگر نام پدر محمود شاه، امير طخطاخ اينجو بوده، و رشيدالدين فضلالله در مكتوبى كه به او نوشته، از وي با اين عنوان ياد كرده است (ص 168-169). اينجو در اصل واژهاي مغولى و به معناي املاك خالصه و اختصاصى سلطانى و ديوان بود (نك: ه د، اينجو، اصطلاح) و چون ادارة املاك خالصه در اواخر عهد ايلخانى در عهدة شرفالدين محمود شاه بود، بدين لقب معروف شد (غفاري، تاريخ جهان آرا، 221، تاريخ نگارستان، 280).
پس از شرفالدين، ديگر افراد خانوادة او نيز به اينجو شهرت يافتند (قزوينى، محمد، 1/166). تصدي خالصه شغل مهم و پراستفادهاي بود و شرفالدين از اين راه مال بسيار اندوخت (غنى، 1/5). محمودشاه اوايل سلطنت محمد خدابنده، يعنى از 703ق/1304م مأمور فارس شد و به تدريج بر آنجا استيلا يافت و در 725ق/1325م توانست بر مجموعة ولايات فارس به استقلال حكومت كند و بلوكات آنجا را متحد نمايد (احمد زركوب، 101-102)؛ اما او بيشتر اوقات ملازم اردوي سلطانى بود و از سوي خود نايبانى را به فارس مىفرستاد ( منتخبالتواريخ،172).
محمود شاه به تدريج و در طى ساليان با مردم فارس و به ويژه شيراز ارتباط نزديكى برقرار كرده بود، به گونهاي كه حتى زمانى كه عنوان حكومت نداشت، فرمانروايان بى مشورت او نمىتوانستند كاري از پيش ببرند (قزوينى، يحيى، 262-263). روابط محمود با سلطان ابوسعيد، در اواخر سلطنتش تيره شد (اقبال، تاريخ مفصلايران از صدر...، 567). از اين رو، در 734ق/1334م ابوسعيد او را از حكومت فارس بركنار كرد، اما محمود از فرمان او سر برتافت و ابوسعيد فرمان به قتل او داد. غياثالدين محمد رشيدي وزير خويشاوند شرفالدين محمود بهوساطت برخاست و ابوسعيد به زندانى شدن وي در قلعة طبرك اصفهان اكتفا كرد. متعاقب آن فرزندش مسعود شاه نيز به روم (آسياي صغير) تبعيد گرديد (حافظ ابرو، 187- 188؛ اقبال، همانجا). ظاهراً محمود مدتى طولانى در زندان نماند و باز مورد اعتماد و اقبال واقع شد؛ اما آرپاخان كه پس از قتل ابوسعيد در 18 ربيعالا¸خر 736 رسماً به جانشينى او منصوب شد، به گمان آنكه شرفالدين محمود يكى از فرزندان هلاكو را در خانة خود نگه داشته، تا در موقع مناسب او را به سلطنت برساند، بر وي خشم گرفت و در نيمة رجب 736 او را به قتل رساند. دو تن از پسران محمود، يعنى مسعودشاه و ابواسحاق نيز كه در تبريز بودند، از آنجا گريختند (فصيح، 3/47؛ شبانكارهاي، 298- 299؛ اقبال، تاريخ مفصل ايران از استيلاي...، 1/349-350).
شرفالدين محمود فرمانروايى مردم دار بود و از ثروت كلان خود در كارهاي خير و عامالمنفعه استفاده مىكرد، چنانكه بارويى تازه و مستحكم بر گرد شيراز كشيد (حمدالله، نزهة...، 137). ابن بطوطه هنگام گذر از يزد به شيراز وصف كاروانسرايى را مىكند كه آن را محمودشاه آباد كرده بود (ص 202-203). از مأنوسان و معاشران وي يكى امينالدين بليانى ممدوح نام آور حافظ بود. امينالدين پس از شرفالدين نامة اديبانة تسليت آميزي به مسعود شاه فرزند او نوشت كه متن آن اكنون در دست است (صفا، 3(2)/877 - 878). از شرفالدين محمودشاه 6 فرزند پسر برجاي ماند كه هر يك ولايت و امارت يافتند، از جمله:
جلالالدين مسعودشاه: وي در 725ق/1325م از سوي پدر ادارة ولايات فارس را در دست گرفت و بعداً ابوسعيد نيز حكومت كرمان و مكران تا حدود سند و هند را بدو سپرد (شبانكارهاي، 297)، اما در 730ق/1330م براي مدتى برادر ديگر وي - غياثالدين كيخسرو - عهدهدار امور فارس شد (احمد زركوب، 102). مسعودشاه كه پس از قتل پدر به روم گريخته بود، اندكى بعد با كمك شيخ حسن بزرگ ايلكانى كه امير ياغى باستى را همراه او كرد، به شيراز بازگشت (738ق) (معينالدين، 93-94؛ قزوينى، يحيى، 264- 265؛ اقبال، تاريخ مفصل ايران از صدر، 568 -569)، اما چندي بعد ياغى باستى با مسعودشاه كه سخت مورد توجه شيرازيان بود، درگير شد و او را در 743ق/1342م به قتل رساند (حافظ ابرو، 214- 215؛ قزوينى، يحيى، همانجا). پس از كشته شدن مسعودشاه، مادرش - تاشى خاتون كه زنى مدبّر بود - مردم شيراز را شوراند و آنان امير ياغى باستى را از شهر بيرون راندند (شبانكارهاي، 312). جلالالدين مسعودشاه اميري كاردان بود و در آبادانى شيراز اهتمام داشت و آثار بسيار و بقاع خير از خود برجاي نهاد، از جمله بايد از مدرسة مسعوديةشيراز، رباط ايزد - خواست و چند بناي ديگر نام برد ( منتخب التواريخ، 173).
غياثالدين كيخسرو: وي به روزگار پدر زمانى نيابت حكومت فارس را بر عهده داشت و با سركوب گردنكشان آرامشى در آن ناحيه پديد آورد. در دوران تبعيد برادر خود مسعودشاه، حكومت همانجا را در دست داشت. هنگامى كه مسعودشاه به فارس بازگشت (738ق)، غياثالدين كيخسرو از تحويل حكومت به او سر باز زد و همين امر اختلافى درميان دو برادر پديد آورد كه به دنبال آن غياثالدين دستگير شد و بهحبس افتاد.او در سالبعد (739ق/1338م)در زنداندرگذشت (فصيح، 3/55).ابواسحاق اينجو: وي از ناموران خاندان اينجو و ممدوح حافظ بود (نك: ه د، 5/161- 165).
شمسالدين محمد (717-740ق): وي چهارمين پسر محمودشاه بود كه در شيراز مقام داشت و هنگامى كه مسعودشاه به شيراز بازگشت، با او نافرمانى آغاز كرد. پس در قلعة سفيد شولستان به بند افتاد (غنى، 1/34). در 740ق/1339م كه پيرحسين چوپانى از سوي امير شيخ حسن چوپانى مأمور حكومت فارس و مقابله با مسعودشاه شد، شمسالدين محمد از زندان گريخت و به او پيوست (فصيح، 3/57). پيرحسين به ياري وي مسعودشاه را از شيراز راند و حكومت فارس را در دست گرفت. اما مردم به شمسالدين بيش از او توجه داشتند و اين امر حسادت وي را برانگيخت، تا آنكه شمسالدين را در 28 رمضان 740 به قتل رساند (شبانكارهاي، 315؛ فصيح، 3/57؛ قزوينى، محمد و اقبال، 377، حاشية 3). پس از اندكى مردم شهر، پيرحسين را به انتقام خون او از شيراز بيرون راندند و بار ديگر مسعودشاه به شيراز بازگشت (عبدالرزاق، 1/155؛ كتبى، 16-17).
مآخذ:
ابن بطوطه، رحلة، بيروت، 1384ق/1964م؛ احمد زركوب، شيرازنامه، به كوشش اسماعيل واعظ جوادي، تهران، 1350ش؛ اقبال آشتيانى، عباس، تاريخ مفصل ايران از استيلاي مغول تا اعلان مشروطيت، تهران، 1347ش؛ همو، تاريخ مفصل ايران از صدراسلام تا انقراض قاجاريه، به كوشش محمد دبيرسياقى، تهران، 1362ش؛ حافظ ابرو، عبدالله، ذيل جامعالتواريخ رشيدي، به كوشش خانبابا بيانى، تهران، 1350ش؛ حمدالله مستوفى، تاريخ گزيده، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، 1362ش؛ همو، نزهةالقلوب، به كوشش محمد دبيرسياقى، تهران، 1336ش؛ رشيدالدين فضلالله، مكاتبات رشيدي، به كوشش محمد شفيع، لاهور، 1364ق/ 1945م؛ شبانكارهاي، محمد، مجمع الانساب، به كوشش هاشم محدث، تهران، 1363ش؛ صفا، ذبيح الله، تاريخ ادبيات در ايران، تهران، 1366ش؛ عبدالرزاق سمرقندي، مطلع سعدين و مجمع بحرين، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، 1353ش؛ غفاري قزوينى، احمد، تاريخ جهان آرا، تهران، 1343ش؛ همو، تاريخ نگارستان، به كوشش مرتضى مدرس گيلانى، تهران، 1340ش؛ غنى، قاسم، بحث در آثار و افكار و احوال حافظ، تهران، 1366ش؛ فصيح خوافى، احمد، مجمل فصيحى، به كوشش محمود فرخ، مشهد، 1339ش؛ قزوينى، محمد، يادداشتها، تهران، 1346ش؛ همو و عباس اقبال آشتيانى، مقدمه و حاشيه بر شدالازار جنيد شيرازي، تهران، 1328ش؛ قزوينى، يحيى، لبالتواريخ، تهران، 1363ش؛ كتبى، محمود، تاريخ آل مظفر، به كوشش عبدالحسين نوايى، تهران، 1335ش؛ معينالدين يزدي، مواهب الهى، به كوشش سعيد نفيسى، تهران، 1326ش؛ منتخبالتواريخ معينى، منسوب به معينالدين نطنزي، به كوشش ژان اوبن، تهران، 1336ش.
ايلات خمسه
ايلاتِ خَمْسه، اتحادي از 5 ايل اينالّو (يا اينانلو)، بَهارْلو، نَفَر، عرب و باصري (ه مم) كه بنابر برخى مقاصد سياسى، اقتصادي و نظامى، در 1278ق به فرمان ناصرالدين شاه در منطقة فارس تشكيل شد (نك: فسايى، 1/823 -824؛ ابرلينگ، 72؛ بيات، 24). خاستگاه قومى اين ايلها با يكديگر متفاوت است. ايلهاي اينانلو، بهارلو و نفر، ترك؛ ايل عرب، عرب؛ و ايل باصري، عمدتاً فارس هستند. مردم، ايلات خمسه را كلاً عرب مىشناختند (بك، كه احتمالاً به دليل جمعيت بيشتر مردم ايل عرب در ايلات خمسه و نيروي غالب آنها بر عشاير ديگر بوده است.
ايلات خمسه دومين گروه ايلى عمدة فارس، پس از ايل قشقايى، در اواخر سدة 13ق/19م و نيمة نخست سدة 14ق/20م به شمار مىرفتند (مسعود ميرزا، 129؛ سايكس، .(II/479( ايل هاي خمسه در منطقهاي در شرق قلمرو ايل قشقايى به صورت پراكنده مىزيستند. اين منطقه بخشى از نواحى شمال و مشرق و جنوب شرقى استان فارس را در سوي خاوري راه اصفهان به شيراز و شيراز به جهرم فرا مىگيرد.تمام طايفههاي ايلات خمسه تا سالهاي پايانى سدة 13ق كوچ مىكردند و به ييلاق و قشلاق مىرفتند. از آن پس، به تدريج بخش بزرگى از آنها يكجانشين شدند. بنابر آمار تيرماه 1366ش، 768 ،4 خانوار از باصري، عرب، بهارلو، نفر و كُردشولى (از قشقاييهايى كه به ايلات خمسه پيوسته بودند) كوچ مىكردند ( سرشماري ...، 15). ييلاقات اين عشاير در شهرستانهاي آباده، اقليد، جهرم، داراب، شيراز، فسا، لار و مرودشت، و قشلاقات آنها نواحى ديگري در همين شهرستانها و شهرستانهاي استهبان، فيروزآباد و نيريز فارس بوده است. 3/94% از خانوارهاي عشاير كوچنده در ييلاق، 3/80% آنها در قشلاق زير سياه چادر، و بقيه در خانههاي گلين زندگى مىكنند (همان، 11).
رهبري هر يك از ايلهاي خمسه و طايفهها و تيرهها و اولادها را يك خان يا كلانتر و يا كدخدا برعهده داشت كه امور اجتماعى، سياسى و اقتصادي عشاير زيرنظر آنها بود. هر اردو كه متشكل از چند سياه چادر يا خانوار از يك طايفه يا تيره بود، در زمان كوچ، يك كدخدا يا ريشسفيد داشت كه نمايندگى سياسى و اداري اردو برعهدة او بود (بارث، .(26 اصطلاح «خان» در خطاب مؤدبانه براي همة سران ايل و طايفه و تيره به كار مىرفت. با فروپاشى اتحاد سياسى ايل، عنوان كلانتر نيز به تدريج منسوخ شد و عنوان خان جاي آن را گرفت. عشاير كوچندة خمسه، اقتصادي يك پايه و مبتنى بر شيوة معيشت شبانى داشتند و عمدتاً از راه پرورش و توليد گوسفند و بز زندگى مىگذراندند. برخى از خانوارها نيز همراه گلهداري به زراعتى محدود نيز مىپرداختند. گله، سرماية عشاير كوچنده بود و شمار كم و بيش دام هر خانواده نشانى از دارايى و شخصيت اجتماعى خانواده به شمار مىرفت (همو، .(103 برخلاف عشاير كوچنده، يكجانشينان خمسه - كه از اواخر سدة 13ق دهنشين شده بودند - اقتصادشان برپاية كشاورزي بنياد نهاده شده بود. دهنشينان در كنار فعاليتهاي زراعى، دامداري نيز مىكردند. شمار دام خانوادهها زياد نبود و هر چندين خانواده با هم گلهاي تشكيل مىدادند كه آن را براي چرا به چوپان يا خويشاوندان خود مىسپردن.
تاريخچه:
طهماسب ميرزا مؤيدالدوله والى فارس با كمك خاندان با نفوذ قوامالملك شيرازي اتحاد عشايري خمسه را در 1278ق تشكيل داد (فسايى، 1/823 -824؛ ابرلينگ، 72؛ بيات، 24) تا هم در برابر قدرت روزافزون ايل قشقايى در منطقه مقابله كنند و هم امنيت راههاي بازرگانى از بندرعباس و بنادر خارك و بوشهر به شيراز را براي حمل كالا تأمين نمايند (بارث، 130 ،88)نخستين رئيس و ابواب جمعى اتحاد خمسه، على محمدخان قوام، و آخرين سرپرست آن ابراهيمخان قوام بود (همانجاها). ابراهيمخان در 1311ش پس از شورشهاي ايلى در فارس از ابواب جمعى و حكمرانى مناطق خمسه و لار بركنار شد (براي آگاهى بيشتر، نك: هدايت، 283؛ بيات، 53، 69؛ شهبازي، 239). با بركناري او حكومت 73 سالة خاندان قوامالملك بر ايلات خمسه پايان گرفت. از آن پس، اتحاد خمسه مفهوم سياسى - نظامى پيشين خود را از دست داد و همبستگى ساختگى ناپايدار ميان ايلهاي پنجگانه به سستى گراييد و يك وحدت و همبستگى سنتى ايلى - عشايري جايگزين آن شد.
مآخذ:
ابرلينگ، پير، «سياست قبيلهاي انگليس در جنوب ايران»، ترجمة كاوة بيات، نامة نور، تهران، 1358ش، شم 4 و 5؛ بيات، كاوه، شورش عشايري فارس (سالهاي 1307-1309ش)، تهران، 1365ش؛ سرشماري اجتماعى - اقتصادي عشاير كوچنده (1366ش)، نتايج تفصيلى، ايل خمسه، مركز آمار ايران، تهران، 1368ش؛ شهبازي، عبدالله، ايل ناشناخته، تهران، 1366ش؛ فسايى، حسن، فارسنامة ناصري، به كوشش منصور رستگار فسايى، تهران، 1367ش؛ مسعود ميرزا، تاريخ مسعودي، تهران، 1362ش؛ هدايت، مهديقلى، خاطرات و خطرات، تهران، 1363ش؛ نيز:
, F., Nomads of South Persia, London, 1961; Beck, L., Nomad, a Year in the Life of a Qashq D i Tribesman in Iran, London, 1991; Sykes, P., A History of Persia, London, 1930.
محمد بهارلو: ويولونيست، معلم و مؤلف در موسيقى ايرانى؛ متولد ۱۳۰۷1307
نگاهي به تبار مردم شهر « بهار » ( باهار ) [آزربايجان]
نوشتهي : پروفسور زهتابي و دكتر علي كمالي چاپ شده درهفته نامه سينا مورخ 1/9/86آنچه ذيلا از نظر خوانندگان محترم مي گذرد، بخشهائي از كتاب "تئليم خان، حياتي و يارادي جيليغي" (صفحات 47، 48 و 49) تاليف استادان مرحوم دكتر محمد تقي زهتابي و دكتر علي كمالي است كه به مناسبت، از تركهاي باهارلي سخن گفته و تحقيقات ارزنده خود را در مورد مردم ترك باهار، ارائه كرده اند. كتاب مزبور توسط نشر اختر تبريز در سال 1382 به
لازم به ذكر است، اصل مطلب كه به زبان مادري مان تركي مي باشد،توسط سرويس تركي سينا ترجمه شده است.
بيوگرافي پروفسور زهتابي
زبان شناس، تاريخدان، باستانشناس، شاعر و متفكر شهير ترك پروفسور دكتر محمد تقي زهتابي، در سال 1302 شمسي در شبستر واقع در استان آذربايجان شرقي چشم به جهان گشود. در سال 1320 وارد دانشسراي تبريز شد. در سالهاي 24-1320 زبان فرانسه را آموخت. در سال 325 وارد دانشكده اديبات دانشگاه تبريز شد. در سال 1327 براي ادامه تحصيلات عاليه به شوروي سابق رفت و در سال 1333 از دانشكده زبان و ادبيات تركي دانشگاه دولتي باكو فارغ التحصيل شد و همزمان در دانشكده شرق شناسي اين دانشگاه به تدريس زبان عربي پرداخت. در همين سالها از رساله خود بنام "ابو نواسين حيات و ياراديجيليغي" (زندگي و آثار ابونواس) براي اخذ درجه دكتري ادبيان عرب دفاع كرد. در سال 1350 به عراق رفته و در دانشگاه بغداد به تدريس "اسكي تورك ديلي" (زبان تركي باستان) پرداخت. در همين سالها بود كه دانشگاه بغداد لقب "پروفسوري" به وي اعطا نمود. پروفسور زهتابي در سال 1358 به ايران بازگشته و در دانشگاه تبريز به تدريس زبان تركي آذربايجاني و زبان عربي پرداخت و ... و بالاخره آن محقق بزرگ در ديماه سال 1377 در زمانيكه تركان ايران بيش از هر زمان ديگر به زبان و قلم او نياز داشتند، چشم از جهان فروبست اما آثاري بس گرانبها از خود به يادگار گذاشت كه تا سالها تركهاي ايران مديون آنها خواهند بود.
بعضي از آثار آن استاد عبارتند از: ايران توركلرينين اسكي تاريخي (تاريخ ديرين تركهاي ايران) ـ جلد اول (از قديم ترين دورانهاي تا زمان اسكندر) در 865 صفحه ، ايران توركلرينين اسكي تاريخي ـ جلد دوم (از زمان اسكندر تا ظهور اسلام) در 675 صفحه ، علم المعاني ـ لكسيكولوژي ، قواعد الفارسيه ، آيا زبان فارسي به زبان ملل ديگير ايران برتريت دارد؟ ، بختي ياتميش (منظومه شعر) ، جنايات 2500 ساله شاهان ، ارك مجموعه سي (در 5 جلد) ، شاهين زنجيرده (منظومه شعر) و ...
بيوگرافي دكتر علي كمالي
دكتر علي كمالي نويسنده، فولكلور شناس، حقوقدان و محقق ترك، به سال 1323 در روستاي "بند امير" واقع در منطقه "قاراقان" ساوه در خانواده اي كشاورز متولد شد. وي تحصيلت مقدماتي را در روستا و شهر ساوه به پايان رسانيده و سپس به تهران رفت و موفق به اخذ درجه فوق ليسانس حقوق از دانشكده حقوق دانشگاه تهران شد و به كسوت وكالي دادگستري درآمد. آن مرحوم نخستين كسي بود كه با جديت و كوششي وصف ناپذير كه از عشق او به هويت تركي اش سرچشمه مي گرفت، به تحقيق و تدوين ادبيات شفاهي غني ترك هاي استان مركزي پرداخت و دهها اثر تحقيقي بصورت كتاب و مقاله در اين زمينه از خود به يادگار گذاشت. مرحوم كمالي از نويسندگان مجله تركي "وارليق" بود مه تحت مديريت دكتر جواد هيئت هم اكنون نيز در تهران به صورت فصلنامه به چاپ مي رسد. علي كمالي در سال 1375 ناباورانه چشم از جهان فروبست.
بعضي از آثار آن مرحوم عبارتند از: تاپماجالار ، باياتيلار ، آتالار سوزلري ، كور اوغلو ، اصلي ـ كرم ، توفارقانلي عابباس ، شاه ايسماعيل ، سولجكلر و ...
باهارلي
يكي از ايلهاي مشهور ترك، كه از زمانهاي قديم، بويژه از اسلام به بعد در اراضي بين "همدان" ـ "ساوه" ـ "اراك" و " زرند" سكونت گزيده ، ايل ترك "باهارلي" (=باهارلو= بهارلو= بهارلي) است. مكانهاي جغرافيايي بنام اين ايل، در تمامي اراضي منطقه "آزربايجان"، من جمله (استان) "همدان" موجود است كه از آن ميان مي توان به شهر "باهار" ( بهار) كه مركز ناحيه مسمي به " آق چاي " استان همدان مي باشد، اشاره كرد . شهر "باهار" ( بهار) در 14 كيلومتري شمال غرب شهر همدان قرار دارد. همچنين در ناحيه خوارزم واقع در آسياي ميانه (آسياي ميانه متشكل از كشورهاي ترك: تركمنستان، اوزبكستان، قزاقستان و قيرقيزستان مي باشد) قلعه اي بنام "باهار" وجود دارد. اينهمه حاكي از اين است كه ايلي بنام "باهار" از قديم الايام در ميان ملت ترك موجود بوده است. در قرون اخير، در ايالات جنوبي ايران، ايل بزرگي بنام "باهار" (باهارلي / بهارلو ) ساكن بوده است. نويسنده و مولف آزربايجاني "م. ن. وليلي" بر اين عقيده است كه در ميان 200 عائله (ترك) قشقائي، كه توسط هولاكوخان از آسياي ميانه به ايران كوچانده شدند، باهارليها هم بوده اند.
باهاريها ابتدائا در اراضي مراغه (واقع در آزايجان شرقي) سكونت گزيدند و بعدها به مناطق مختلفي از جمله "شوشا" و زنگه زور" (واقع در كشور آزربايجان) كوچيده يا كوچانيده شدند. بعضي از دانشمندان تُرك، باهارليها را از جمله ايل هاي قاراقويونلو دانسته اند .تاريخ نويس ايراني علي رزم آرا نوشته است كه شاه اسماعيل صفوي در سال 1508 ميلادي (برابر با سال 913 هجري قمري) شهر "باهار" ( بهار) واقع در نزديكي شهر همدان را آباد نموده و باهارليها را به آنجا كوچانيد و اين شهر از آن زمان بنام "باهار" ( بهار ) ناميده شد. باري ها در زمان قاراقويونلوها در اراضي (استان) همدان مي زيستند و پس از آنكه در جنگ با آق قويونلوها مغلوب شدند، عده اي از ايشان به خراسان رفتند، اما شاه اسماعيل آنها را (مجدادا) به استان همدان كوچانيد.
در عصر قاراقويونلوها، رئيس ايل باهارلي، "علي شوكور" (امير عليشَكَربيگ باهارلي) ، بر ولايت همدان ( و لرستان و كردستان ) حكومت مي كرد و مناطق تحت حاكميت وي، مدتها "منطقه علي شوكور" (منطقهي عليشَكَربيگ باهارلي) ناميده مي شدر جنگهاي طولاني بين قاراقويونلوها و آق قويونلوها ، باهاريها در رديف نخست و خط مقدم قاراقويونلوها، با آق قويونلوها نبرد مي كردند. پس از شكست قاراقويونلوها، (عده اي از ) باهاريها به خراسان رفته و به خدمت سلطان حسين بايقارا (از سلاطين سلسله ترك تيموريان) درآمدند. اوزون حسن (سلطان آق قويونلو) ، از بايقارا درخواست نمود كه باهارلي ها را تحويل وي نمايد، اما بايقارا درخواست وي را نپذيرفت . پس از مرگ اوزون حسن، باهارلي ها از راه سيستان به كرمان رفتند و در سال 1419 ميلادي (برابر با سال 821 هجري قمري) ، آق قويونلوها را از آنجا بيرون كرده و در صدد احياء مجدد دولت قاراقويونلو برآمدند، اما سلطانِ آق قويونلو يعني سلطان يعقوب (پسر اوزون حسن) اين امكان را از ايشان سلب كرد.
بعدها سلطان بايقارا رئيس و امير باهارلي ها يعني "پيرلي" (پيرعلي) را كشت و در نتيجه، عده اي از باهاري ها به هندوستان رفتند و در آنجا دولت "قطب شاهي" را تاسيس كردند ( سلطان قلي باهارلي، در سال 1512 ميلادي برابر با 918 هجري قمري ، سلسله قطب شاهيان را در منطقه "دكن هندوستان" كه در جنوب اين كشور قرار دارد، تاسيس كرد . بهاري ها در سالهاي 1590 و 1591 ميلادي و در زمان سلطنت سلطان محمد قلي قطب شاه ، چهارمين سلطان سلسله قطب شاهيان ، شهر "حيدرآباد" مركز ايالت "آند هراپرادش" را ساختند كه يكي از پنج شهر بزرگ هند است .( مترجم ). بخشي از باهاري ها در دوره صفويان ، در اطراف همدان بوده و مناطق تحت حاكميت خود را حفظ كردند. امروزه شهر باهار ( بهار ) ، واقع در جوار همدان و نواحي اطراف شهر باهار (بهار) 240 هزار نفر جمعيت دارد كه زبان همه ايشان "تركي" است و فرزندان ايل باهارلي (ايل بهارلو) هستند .
ايل باهارلي در ايالت فارس (استان فارس
حدودا از اواخر قاجاريه (بخشي از) ايل باهارلي در ايالت فارس (استان فارس) ، بصورت كوچرو و در حال يايلاق ـ قيشلاق زندگي مي كردند. " س. م. كيهان" در سال 1932 ميلادي ، تعداد باهارلي ها (ي ايالت و استان فارس) را مركب از 8 هزار خانوار دانسته است. اگر هر خانوار را بطور متوسط 10 نفر در نظر بگيريم، مي توان گفت كه در سال 1932 ميلادي، تعداد باهاري هاي ساكن ايالت (استان) فارس تقريبا 80 هزار نفر بوده است .
مورخ بزرگ "تقي شاهين" مي نويسد كه در دهه 30 قرن هجدهم ميلادي و در شرائطي كه پس از مرگ نادرشاه افشار (سلطان ترك از ايل قيرخلوي افشار) هرجاي ايران از جمله ايالت فارس، در هرج و مرج به سر مي برد ، سه ايل ترك : باهارلي ( بهارلو ) ، نَفَر و ايناللي (اينانلو) براي حفاظت از خود مجبور به متحد شدن با اتحاديه ايلي قشقائي كه در حال گسترش بود شدند. (نگاه كنيد به: مجله »گونئي آذربايجان« شماره اول، 1994، صفحات 18 و 18) لكن در اوسط قرن نوزدهم ميلادي، ميان كلانتر هاي مختلف اين اتحاديه، منجمله ميان كلانتر هاي (ايل) نفر، عدم تفاهم و اختلاف حادث مي شود. در سال 1852 ميلادي باهاريها از اتحادي كه با طايفه (ايل) نفر داشتند خارج شده و مستقلا ادامه مسير دادند و در اين راه "ملا احمد" را به عنوان رئيس و حاكم خود انتخاب و لقب "خان"ي به وي اعطا كردند . احمد خان باهارلي ميان قسمتها و طائف مختلف ايل باهارلي ، وحدت و صلح ايجاد كرد ، لكن در سال 1858 ميلادي احمد خان كشته شد و ميان طوائف مختلف ايل باهارلي نزاع درگرفت . در سال 1863 ميلادي فردي لايق و توانا بنام "چراغعلي بگ" ، كلانتر باهارلي ها شد (1863، 1892 ميلادي) در سالهاي نخست قرن نوزدهم ميلادي، ايل (ترك) قشقائي قدرت گرفت كه اين امر به نفع و مطابق خواسته سلاطين قاجار و ماموران و واليان ايشان نبود و به همين جهت واليان ايالت فارس ، بين ايلهاي ترك ( آن ايالت ) ايجاد دشمني كرده و اختلافات را شدت بخشيدند . در نتيجه ان امر بين ايلهاي باهارلي و ايناللي (اينانلو) نزاع سختي درگرفت كه نتيجه آن ضرر و زياني بود كه به روستاها وارد شد . در سال 1876 فرهاد ميرزاي قاجار به عنوان والي به ايالت فارس آمد و به همراهي فئودال محلي يعني قوام الملك شيرازي و ديگر مامورين دولتي و اعيان واشراف و بزرگان فارس در صدد ايجاد يك (اتحاديه و فدراسيون) ديگر در مقابل قشقائيها برآمد . به همين منظور و پس از اينكه بين فرهاد ميرزا ، قوام الملك و ديگران رشوه هاي سنگيني رد و بدل شد ، با وارد نمودن ايل كوچرو "عرب" و طايفه لُر "باصري" به اتحادية سه ايل تُرك باهارلي، نفر و ايناللي، يك (اتحاديه) ايليِ ساختگي و تصنعي بنام "خَمسه" ايجاد نموده و "ايل بيگي" آن را به قوام الملك (شيرزاي) سپردند . عليرغم اين امر، (سه) ايل ترك خمسه، همچنان به همكاري با ايل (ترك) قشقائي ادامه داده و به آنها كمك مي كردند .
در دهه 80 قرن نوزدهم ميلادي و در زمان كلانتري چراغعلي بگ ، ايل باهارلي به تدريج شروع به زندگي يكجانشيني نموده و در طول رود داراب ولايت فارس به كشاورزي و دامداري مشغول شدند . چراغعلي بگ در سال 1892 ميلادي توسط بيگ هاي احمدلي ، كشته شد و "حسين خان باهارلي" كه تربيت يافته وي (چراغعلي بگ) بود، به جاي او نشست . كلانتري حسين خان تا روي كار آمدن پهلوي ها ادامه يافت . در دهه 80 قرن نوزدهم ميلادي كه باهاريها به زندگي يكجانشيني روي آوردند ، طوائف نفر و ايناللي هم شروع به زندگي يكجانشيني كردند .
باهاريها (ي ايالت فارس) از 16 طائفه تشكيل مي شدند . آنچنانكه م. ن. فسائي نشان مي دهد ، اين طوائف عبارتند از : پادكي، تاتيملي، چونغورلي، دَوه لي ، خانلي، زامان خانلي، ستارلي، سنجرلي، شولي، جهبيني، تاتيم، اراكلي، قادالي، قوبادلي، قاراباجاقلي، قئيدر، لور. ب اساس منابع تاريخي باهاريها در زمان هلاكوخان به همراه ايل هاي (ترك) افشار و قايي (كه امپراطوري ترك عثماني را تاسيس كردند) از آسياي ميانه به آزربايجان كوچانده شده اند . ( نگاه كنيد به : مجلهي »گونئي آذربايجان« ، 1994. شماره اول، صفحات 18 و 19) در ميان يلات "ساوه" ايلي بنام "باهارانلو" هم بوده است . ظاهرا اين ايل باهارانلي يا باهارلي به هنگام رفتن از مراغه به اطراف ساوه از ايل اصلي خود جدا شده و در اطراف ساوه با ايل "باغداد شاهسئون" متحد شده و در آنجا ماندند يا اينكه بعدها در جريان كوچ هاي ايل باهارلو ، از آنها جدا شده و در اين اراضي ساوه مسكن گزيدند . (نگاه كنيد به : كتاب » اسامي دهات كشور« . تهران 1323، صفحه 499 )
بر گرفته از سايت ايل شاهسوند
Thursday, October 11, 2007
Posted 2:06 PM by mehran bahari


